از جان من..!

هرگز دوست نداشتم که از “ن” بنویسم. دختری که با هر بار دیدنش، بی‌اختیار به چشم‌هاش خیره می‌شدم و ضربان قلبم تندتر می‌شد و با هر جمله‌ای که از دهانش خارج می‌شد، گوش‌هام داغ و داغ‌تر. فکر می‌کردم باید فراموشش کنم. “باید”! شاید چون فکر می‌کردم یک‌جایی، یک گوشه‌ی این دنیا احتمالا برای خودش زندگی تشکیل داده و خاطره‌بازی‌های من درست نیست. یا شاید، چون ممکن بود، روزی، من دختر دیگری رو دوست داشته باشم و نباید کاری می‌کردم که خودش رو با خاطره‌های من مقایسه کنه. امّا.. آره. عوض شدم. من آدم زندگی تک نفره شده بودم و آروم آروم خودم موندم و خاطره‌هام.

دل گرفتگی و بی‌تابی اشک شده بود و نرم نرمک روی گونه‌هاش می‌ریخت. گفتم: «دختره..»، فِس‌فِس‌کنان جواب داد: «همم؟..».. من هم، انگار نه انگار که صداش کرده باشم، خوندم: «این‌جا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه، از برای من، بشین و بخند» و از اون‌جایی که باقی این شعر رو بلد نبودم، با لحنی شک‌دار و پرسشی ادامه دادم: «..نازنین مریم؟.. آی!؟.. قهر نکن تو با من؟..»

دست چپش رو حلقه کرد دور بازوم و صورت خیسش رو گذاشت روی شونه‌م و شروع کرد به خوندن “جان مریم” و من هم غلط و غلوط باهاش همراهی می‌کردم که رسیدیم به:
+ بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو..
– بیا رسید وقت درو، یار منی از پیشم نرو..
این‌جا که رسید، با دو دست، دستم رو محکم بغل کرد و فشرد به بدنش و نفس‌هاش عمیق شد. چشم‌هاش رو بست و همچنان با هم می‌خوندیم. به آخرش که رسیدیم، اشتباه من رو تکرار کرد و با ته‌خنده‌ای توی صداش و با ناز خوند: «یار منی از پیشم نرو..»
خندیدم و پرسیدم: «چی شد؟ باز غلط خوندم؟»
+ قشنگ خوندی.

من هیچوقت دوست نداشتم که بهش (یا به هر آدمی) بگم “تو مال منی”. “مال”؟ خودش هم بدش می‌اومد امّا اون‌جا، این عوض شدن ترانه از روی احساس بود و نه تفکر. چرا، تفکر هم بود، این‌که اون لحظه، اون غروب و چند هفته پیش از رفتنش، جاش نبود که بخونم: «جان منی از پیشم نرو».

اون غروب هم به یاد کودکی‌ها سپری شد. کمی شیرین‌تر از این غروب به یاد اون ایّام.

زیر درخت مجنون..

روز بود. پر از نور و دور تا دور، تا چشم کار می‌کرد، چمن‌هایی به رنگ روشن و تازه آبیاری شده با درخت‌های قد و نیم‌قد کاج و سرو و صنوبر. از همون درخت‌های بی‌سایه‌ای که خیرشون به کسی نمی‌رسه. من بودم و سنگ‌فرشی که تا رسیدن به درخت بید محل قرارمون با ولع طی می‌کردم تا ببینمش. درخت بیدی که با شاخه‌های افتاده و سر به زیر، تا جایی که وسع‌ش می‌رسید اطراف رو پر از سایه می‌کرد.
دو زانو نشسته بود. دو زانو که نه، شبیه دو زانو پاهاش رو جمع می‌کرد تو خودش و مایل می‌نشست و با این‌که چشم‌هاش ضعیف نبود، تا چندسانتی‌متری دفترش خم می‌شد و شروع می‌کرد به نوشتن. عاشق دست‌نوشته‌هاش بودم. عاشق قر و قمیش‌هایی که به حرف‌ها می‌داد. هیچ‌وقت شعری از خودش نخوند امّا خاطره‌نویسی‌ش دست کمی از شعر نداشت. دفترش رو که باز می‌کردی، حتی قبل از خوندن واژه‌ها متوجه‌ی هنرمند بودنش می‌شدی.
وقتی سرگرم نوشتن می‌شد، می‌رفت تو یک دنیای دیگه و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز توجه نمی‌کرد. برعکس، وقت‌هایی که توی جمع بود چیزی نمی‌نوشت و همه‌ی حواسش به همه بود. می‌دونی؟ آدم‌هایی مثل اون کم پیدا میشن. منی که به عنوان کم‌حرف‌ترین آدم بین دوست‌ها و آشناها شناخته می‌شدم و در عوض، تو جمع‌ها حواسم به این بود که حرف کی نصفه قطع شده، کی از چه حرفی دلخور شده یا کی قصد شیطنت داشت و از حرف‌هاش بد برداشت شده این رو میگم: حواسش به همه‌کس بود.
اون روز، وقتی خواستم برم سمتش، دور زدم تا از روبه‌رو بهش نزدیک بشم. این هم یکی از دیوونه‌بازی‌های من بود. که یک‌وقت، با دیدن سایه‌ای پشت سرش هول نکنه و به اصطلاح، آب تو دلش تکون نخوره. مثل وقت‌هایی که از خیابون که رد می‌شدیم، اوّل سمت چپش می‌ایستادم و بین راه که ماشین از سمت مخالف می‌اومد، می‌رفتم سمت راستش. گاهی به این حرکتم می‌خندید؛ خنده‌ی “باز خل شد”. گاهی روی دستم رو نیشگون می‌گرفت یا به شیطنت، ناخنش رو می‌کشید روی دستم. گاهی هم دستم رو می‌کشید سمت خودش و یک لحظه سرش رو میذاشت روی بازوهام؛ انگار که تشکر می‌کرد. من ناخودآگاه این کار رو انجام می‌دادم. این نگرانی‌هام برای آدم‌هایی که دوست دارم دست خودم نبود. ناخودآگاه بود امّا نه از روی عادت!

نزدیک که شدم، دسته‌ای از موهاش از شال بیرون زده بود. عاشق این صحنه بودم. موهای یک‌دست اتوکشیده‌ای که از شالش بیرون زده بود و می‌ریخت روی صورتش و هر از گاهی با سر انگشت‌هاش یا به ندرت، با تکون دادن سرش، اون‌ها رو از جلوی چشم‌هاش می‌روند. چندباری که داشت نقاشی می‌کشید (بیش‌تر طراحی می‌کرد) و موهاش جلوی دیدش رو گرفته بود، من این کار رو انجام دادم. یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی که توی زندگی انجام دادم. آروم موهاش رو با سر انگشت‌هام هدایت می‌کردم پشت گوشش، بدون این‌که نظمش رو بهم بریزم یا حواسش رو پرت کنم. گاهی که عمیق درگیر کارش بود، مدادش رو میذاشت پشت گوشش و موهاش روی صورتش نمی‌ریخت. این‌جور مواقع بیش‌تر سرش پایین بود. من هم معمولا سعی می‌کردم خلوت و احساسش رو بهم نریزم امّا گاهی که دلتنگش می‌شدم، بی‌هوا مداد رو از پشت گوشش بر‌می‌داشتم و موهاش می‌ریخت روی صورتش و خودش ناخودآگاه مرتبش می‌کرد امّا هیچ‌وقت نمی‌گفت این کار رو نکن. حتی وقت‌هایی که همه‌ی مسیر ذهنش رو منحرف می‌کردم، با یه اخم مصنوعی نگاهم می‌کرد و با پشت مداد، آروم ضربه‌ای روی صورتم یا به دستم می‌زد. راستش، هیچ‌وقت امر و نهی نمی‌کرد و این رو دوست داشتم.

برخلاف همیشه، هوس کرده بودم شیرجه بزنم جلوش و بترسونمش و بعد هم، دراز بکشم و سرم رو بذارم روی پاهاش یا مثل تو فیلم‌ها، دست‌هام رو باز کنم و اون، سرش رو -بدون شال و روسری‌ش- بذاره روی بازوم و کنارم دراز بکشه. در عوض، جای همه‌ی این تصوراتم که شاید ده ثانیه هم طول نکشید، به برگ‌های درخت بید آویزون شده بودم که متوجه‌ی حضورم شد. بخوام دروغ نگم، از لب‌خنده‌ش ضعف کردم. نه ضعفِ اشتیاقِ دوباره دیدن چهره‌ی بشاشش و غنج زدن دلم، نه! ته دلم خالی شد. با این‌که لب‌خنده‌هاش همیشه آرامشم بود، این یک مورد، که بعد از روزها دوباره به چهره‌ش اضافه شده بود، شاید به این معنی بود که با قضیه‌ی رفتنش کنار اومده و به یک‌باره، نبودنش، برای من، برای اوّلین‌بار واقعی شده بود.

از باقی اون روز خاطره‌ای ندارم جز این‌که باد لابه‌لای شاخه و برگ‌ها می‌پیچید و اون مشغول طراحی درخت مجنون بود و من سرگرم حل شدن لای خط و قلمش و حاشیه‌های دفتری که پر شده بود از گل و پرنده و خرگوش و آهو… و به قول خودش، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که روزی دفترش رو برای خونده شدن به من بسپره.
تو یکی از برگه‌ها، که از خاطره‌ی با من‌ش نوشته بود، جلوی یکی از بندها، یک گل صورتی کشیده بود.
+ گل میخک.
ازش پرسیده بودم.
چند وقت پیش، که هوای رنگ‌شناسی به سرم زده بود، تو توضیحات مربوط به رنگ صورتی- بخش گل‌ها، نوشته بود:
A pink carnation means gratitude or “I’ll never forget you”.

من نویسنده نیستم..

دستمالِ تا شده‌ی توی دستش رو با دل‌سردی مچاله کرد و با لب‌خنده‌ای تلخ و نگاه غمگینی پرسید: “میای؟” 
 
همیشه موقع ناهار و به عنوان پیش غذا، سالاد سفارش می‌داد. من؟ سیب زمینی سرخ شده. از شیطنت‌هاش هنگام ناخونک زدن به غذام خنده‌م می‌گرفت. معمولا بعد از کلی اصرارش برای شریک شدنم تو غذاش، کاهویی از گوشه‌ی ظرفش برمی‌داشتم. دو سه باری چنگالش رو گذاشت روی کاهویی که انتخاب کرده بودم و می‌گفت حق برداشتن کاهو ندارم! منم ابروهام رو تو هم فرو می‌بردم و مثلا اخم می‌کردم و به همین سادگی به کاهویی که می‌خواستم می‌رسیدم. یک‌بار، وقتی که رفت دست‌هاش رو شست و برگشت سر میز، بدون این‌که حرفی بزنه یا قبل از این‌که بشینه و هوس کنه از روی سیب زمینی‌هام دو-سه تایی کش بره (بله! حواسم هست که “کش رفتن” واژه‌ی ناخوشایندی محسوب میشه امّا فکر نمی‌کنم به عنوان شیطنت و شوخی فرد مورد علاقه‌ام، کلمه‌ی نامناسبی باشه)، تکه‌ای گوجه، خیار و کاهو رو با چنگال برداشتم و خوردم. ذوق کرد؛ چشم‌هاش برق می‌زد و لبخندش عمیق و عمیق‌تر می‌شد که جفت‌پا پریدم وسط احساسش و برای شیطنت امّا خیلی جدی گفتم “ولی تو فقط یه دونه‌ها!”.. خندید؛ تند صورتم رو بوسید، نشست و چنگالش رو پر کرد از سیب زمینی و رو کرد بهم، ابروهاش رو داد بالا و با حالت “نام نام نام.. چقدر خوشمزه‌اند این‌ها” شروع کرد به خوردن. 
 
 اون‌روز سوپ سفارش داد. نبود.. با من نبود. نگاه می‌کرد امّا نمی‌دید. نوک قاشق‌ش رو می‌زد به سوپ و می‌آورد بالا، لای لب‌هاش نگه می‌داشت و مثلا کمی می‌چشید. برای آدمی که از کشف طعم ادویه‌هایی که به سیب زمینی سرخ شده زده می‌شد هم به وجد می‌اومد و با شعف خاصی در موردش سخن‌وری می‌کرد و یک لبخند بزرگ روی لب‌هام می‌کاشت که چقدر آدمی که روبه‌روی من نشسته معنی زندگی رو می‌فهمه و از چاشنی غذاها، از باد و بارون و گل و گلدون گرفته تا یک اتاقک نجاری کاهگلی و نم گرفته حرفی داره که بوی کهنگی نده (هرچند که حراف هم نبود)، اون سکوت و بی‌تفاوت بودنش نسبت به کشفی تازه در خصوص یک غذای جدید یک معنی بیش‌تر نداشت. 
با هر قاشقی که لای لب‌هاش نگه می‌داشت، نگاهش افتاده‌تر و مایوس‌تر از قبل می‌شد. نفسی عمیق امّا آروم و غمناک کشید و یک آن حالتش عوض شد. قاشقش رو توی ظرف کامل فرو برد و به ته ظرف فشار داد، انگار که می‌خواست همه‌ی بغض و حرصش رو سر ظرف خالی کنه. همچنان سرش پایین بود. کمی اخم کرده بود و به سوپ‌خوری نگاه می‌کرد. پشتش رو صاف کرد و مصمم بود که حرفش رو بزنه: “پرهام! همون‌طور که قبلا بهت گفته بودم، من و..”.. حین گفتن این کلمه‌ها، با متانت و جدیتی که مختص خودش بود (وقت‌هایی که مطمئن بود حرفی که می‌زنه منطقی و درسته) سرش رو بالا آورد که نگاهمون گره خورد. دوباره شکست. پره‌های بینی‌ش چین خورد امّا سعی می‌کرد خودش رو از تک و تا نندازه. “میشه نگاهم نکنی؟”.. با مهربونی سرم رو تکون دادم. 
 “اِ..”.. مکثی کرد. رشته‌ی صحبت‌ها از دستش خارج شده بود. به آرومی، طوری که احساسش رو به هم نریزم صداش کردم. نگاهم کرد. چشم‌هایی که همیشه از شادی و شیطنت برق می‌زد با یک لایه‌ی اشک پوشیده شده بود. من هم انقدرها احمق نبودم که نفهمم چه اتفاقی داره می‌افته. پرسیدم: “کی؟”.. سعی کرد بغضش رو قورت بده که بتونه روان صحبت کنه امّا نتونست. اشک‌هاش روی صورتش می‌ریختن و تند و تند سعی می‌کرد با پشت انگشتش قبل از ریختن روی گونه‌هاش، مچ اون‌ها رو بگیره. “سه ماه”.. بینی‌ش کیپ شده بود و صداش هرچند هنوز دلنشین امّا بی‌طراوت بود. می‌دونستم چقدر این‌جا رو دوست داشت. همه‌ی آدم‌ها و رنگ‌ها (هرچند سیاه و سفید) بهش انرژی می‌دادن. حتی تک تک آشغال‌های چیپس و پفکی که از کف پیاده‌روها جمع می‌کرد. چقدر از این کارهاش حرص می‌خوردم و در عین حال دوست داشتم. کشورش بود و با جون و دل بهش دل‌بسته بود. 
 
من نویسنده نیستم. مثلا فرق من با یک نویسنده اینه که نمی‌تونم بنویسم چطور فاصله‌ی بین خودم و خودش رو دور میز طی کردم و محکم دستم رو دورش حلقه و بغلش کردم یا این‌که چطور پیشونی‌ش رو چسبونده بود به شونه‌م و هق هق، راه نفس کشیدنش رو بند آورده بود. هر آدمی ممکنه یک تا هزار نقطه‌ضعف داشته باشه و از بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف‌های من، دل‌خور شدن آدم‌هایی که دوست دارم از دستم و بزرگ‌تر از اون، دیدن اشک‌های آدم‌های مورد علاقه‌مه.
نفس کشیدنش که به حالت عادی برگشت، یه آه عمیق کشید. با سر انگشت شست دست چپم گونه‌ش رو به آرومی نوازش می‌کردم. همین‌طوری که تو بغلم بود، به من نگاه کرد و دست راستش رو گذاشت روی صورتم. با چشم‌های مستش، چند ثانیه با گذر چند ساعت به چشم‌هام خیره شده بود. گرمی نفس‌هاش به لب‌هام می‌خورد و می‌فهمیدم چه احساسی داره امّا.. من یک ابله بودم. بی‌شاید!
دستش رو از روی صورتم برداشت و حلقه کرد دور گردنم. بغلش کردم. صورتم رو بوسید و سرش رو انداخت پایین و خنده‌ش گرفته بود. با نگاهی گیج امّا راضی از این‌که دوباره لب‌خنده‌ای به صورتش برگشته، علامت سوال شدم. “چند نفر پشت سرت‌اند؟”.. بلند خندید. خنده‌م گرفته بود و هم‌زمان خجالت می‌کشیدم که همه‌ی احساسم رو پشت گفتن یک “بی‌شعور” با چشم‌هایی که می‌خندید قایم کردم. حقیقت ماجرا اینه که هیچ‌وقت علاقه‌ای نداشتم که آدم‌هایی که روی نیمکت‌های کناری توی پارک یا سر میزهای مجاور تو رستوران نشسته بودند به ما زل بزنند و توجه کنند و برای همین هم اکثرا دنج‌ترین نقطه و خلوت‌ترین جای ممکن رو برای خودمون انتخاب می‌کردم امّا لحظه‌هایی که گذشت هیچ‌کدوم از این‌ها برام مهم نبود.

دوباره بهم خیره شد و به طرز کودکانه‌ای گفت: “گشنمه”. پرسیدم: “بشینم سر جام؟”. سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: “اوهوم”. دستش رو فشار دادم و بوسیدم و نشستم روبه‌روش و دستم رو زدم زیر چونه‌م و غرق شدم تو صورتش، چشم‌هاش و موهایی که از زیرشالش بیرون زده بود. مشغول مرتب کردن صورتش بود که چشمش رو از آینه برداشت و مثلا با اخم رو کرد بهم و گفت: “اون‌طوری نگاهم نکنا”.. با حالتی مظلومانه گفتم: “خب.. ببخشید”. زل زد توی چشم‌هام و با مهربون‌ترین لحنی که دیده بودم جواب داد: “می‌بخشم”. چشم‌هاش رو دوباره یک لایه‌ی اشک پوشوند امّا سریع بر این احساسش غلبه کرد و وسایلش رو جمع کرد و گذاشت توی کیفش.

همچنان با مکث و طمانینه غذا می‌خورد امّا ظاهرا، بیش‌تر سنگینی افکارش، مربوط به پیدا کردن راهی برای بیانش بود. ناهارش که تمام شد، دستمالِ تا شده‌ی توی دستش رو با دل‌سردی مچاله کرد و با لب‌خنده‌ای تلخ و نگاه غمگینی پرسید: “میای؟”.. لبخندی نامصمم زدم و هنوز دنبال جواب نگشته بودم که ادامه داد: “که بریم تاب سوارشیم.”..
گمونم حرفش رو عوض کرده بود.

تو و لِی‌لِی؟..

توی لی‌لی‌بازی‌ها، پات روی خط رفت، خندیدم؟ به روت آوردم؟ چی شده داریه برداشتی، دور شهر، دادار دودور که فلانی مجنونه؟..
مجنونم.. تو چرا خندیدی؟.. “تو” چرا خندیدی؟.. “تو” چرا سنگ زدی؟
جای سنگ‌هات ستاره کاشتم.. ستاره‌ات هم کمته؟ چرا دوره افتادی، قد و نیم‌قدّ همه جنونمو می‌چسبونی به ردّ پات؟
پات روی خط رفت!.. خندیدم؟.. به روت آوردم؟..
راستی!..
من که مجنونم و بس.. تو چرا سایه شدی؟

پی‌نوشت: دوازده سیزده سالی شده که وبلاگ‌نویس‌ام. تنها شیوه‌ی فراموشی هذیان‌های مغز چروکیده‌ام و دل‌خستگی‌های غریبگی‌ام. از دوست‌داشتن‌م نوشتم، از شکستنم، دانشگاهم، کارم و… . همه‌اش پشت عاشقانه‌ها قایم شد. گیرم گمان تو درست و یک در هزار، حرف از توست. تو نخوان. حداقل به روی من نیاور.
پی‌ترنوشت: کاش نمی‌خواندی که مجبور نمی‌شدم توضیح دهم که “مجنون بودن”م عاشقانه نیست. هرچند.. (نه که عاشق باشم ها، نه.)
پی‌ترترنوشت: فیدهای قدیمی به‌روز رسانی نخواهند شد.

از دزدانگی‌های کوچک من..!

نگاه‌های دزدانه‌ام، به پیوست لب‌خنده‌ی مرده‌ای بود، که سنگینی جای خالی خاطرت را از دوش من برمی‌داشت، نه قمار دل‌باختگی و دل‌بَری!

پی‌نوشت: چندسال پیش، دو اکانت در توییتر به نام خودم و قابل شناسایی ساختم که پس از یک هفته غیرفعال و حذف کردم. هرگز پس از اون -حتی برای ثانیه‌ای- اکانت دیگری جز “وارژه” نداشتم.
پی‌ترنوشت: کسی که تاب غمگین کردن ناخواسته‌ات رو نداشت، می‌تونه به عمد آزرده‌ت کنه؟ احمقانه نیست؟

از خوابِ آخر..!

دو نوع عشق می‌شناسم: نوع اوّل که به عشق در نگاه اوّل معروف‌ـه و تو کتاب‌ها بارها در موردش صحبت شده. همونی که بعد از دیدن طرف، قلب‌ت تندتر از قبل می‌تپه و… امّا نوع دوم رو همون اوّل نمی‌تونی تشخیص بدی. یک‌جایی مثل یک جمع دوستانه هم رو می‌بینید، با هم دوست میشید، حرف می‌زنید، صمیمی‌تر میشید، و کم‌کم لبخندش میشه دل‌خوشی‌ت و تلخی‌ش میشه خوره‌ی جون‌ت و در نهایت، یک‌روزی/یک‌جایی متوجه میشی که عاشق‌ش شدی.

هنوز به زمستون نرسیده بودیم. آخرهای پاییز، دم غروب بود. از اون غروب‌ها که معلوم نیست اسمش رو باید شب بذاری یا غروب چون تو پاییز هوا زود تاریک میشه و ساعت هشت دیگه چشم چشم رو نمی‌بینه. می‌بینه، اگر فاصله‌ت با فرد مقابل به اندازه‌ی فاصله‌ی من و اون بود. اون‌وقت بود که می‌تونستی ببینی چشم‌هاش چه برقی می‌زنه. چشم‌هاش! شاید اوّلین چیزی که باعث شد عاشق‌ش بشم.
روی نیمکت نشسته بودیم. پشت سرمون چندردیف درخت بلند، پر از شاخ و برگ‌های به هم تنیده و در فاصله‌ی چند ده متر جلوی ما، یک دریاچه قرار داشت و البته که نه خبری از صدای جیرجیرک‌ها بود و نه قورباغه‌ها و فقط صدای زوزه‌ی باد شنیده می‌شد. احتمالا این‌جا دنج‌ترین نقطه‌ای بود که برای خلوت خودمون پیدا کرده بودیم. من آدمی‌ام که دوست دارم تنها باشم و تو انتخاب بین جنگل و شهر، قطعا جنگل رو برای زندگی انتخاب می‌کردم. این رو خوب می‌دونست. “تو آدمِ زندگی دو نفره‌ای”. این رو خودش بهم گفته بود. و می‌دونست اگر قرار باشه راجع به چیزی احساس‌م رو بدونه، باید یک‌جای خلوت باشیم. این رو هم می‌دونست که وقتی آدمی سمت چپ من بشینه، من سعی می‌کنم پشت به نیمکت، به روبه‌رو نگاه کنم یا طوری مایل بشینم که خودش روبه‌روم باشه و اگر سمت راستم می‌نشست، دست‌هام رو می‌انداختم دورش و بغل‌ش می‌کردم.
سمت راستم نشسته بود. سرش رو آروم خم کرد که روی شونه‌م بگذاره. شال‌ش گیر کرد به نیمکت. با کلافگی و به تندی، تلاش کرد شال رو باز کنه. شال به موهاش گیر کرد و پیچیده شد دور گردنش. بی‌رمق شده بود. اون‌روز از قدم‌هایی که با هم زده بودیم، از طرز گرفتن دستم یا حلقه کردن دست‌ش دور بازوم -که شلخته بود- می‌تونستم حدس بزنم که عصبی‌ـه. همیشه این‌طور مواقع چیزهایی بود که ذهنش رو مشغول کرده بود. من هم سعی می‌کردم آروم در کنارش باشم تا خودش بهترین کلمه‌هایی که برای بیان‌ش می‌دونه، پیدا کنه و به زبون بیاره. 
امّا عصبانیتش روی نیمکت فرق می‌کرد. برای همین بود که اون لحظه که سعی داشت شال رو از روی سرش در بیاره که مرتب کنه با حرص می‌گفت: “اصلا چرا من باید چنین چیز احمقانه‌ای روی سرم باشه؟”. آروم شال رو از سمت خودم، از روی سرش باز کردم و یک نگاه پر از شیطنتی به شال انداختم و گفتم “والا! چه احمقانه، چه زشت! کی شال سبز زیتونی میذاره سرش آخه؟”. این شال رو خودم براش خریده بودم. لذت می‌بردم از خرید کردن باهاش. در کنارش همه‌ی رنگ‌ها اصلی و فرعی رو از بر شدم. در واقع قدری یاد گرفتم که بتونم یک کلاس برای تمام اون‌هایی که میگن “پسرها کوررنگی دارند” بذارم و براشون فرق بین سبز زیتونی و سبز لجنی و سبز یشمی و سبز مغزپسته‌ای و… رو توضیح بدم. آهان! سبز آلبالویی هم هست. یک‌بار آب طالبی خریدم که با آب آلبالوش قاطی کنم و درسته که در نهایت نوشیدنی‌م رو انداختم دور، امّا سبز آلبالویی رو من بهش یاد داده بودم.
“خنگ! منظورم که این نبود”. آروم شال‌ش رو تا می‌کردم. با اخم مصنوعی رو کردم بهش و گفتم “خودت”. گفت “خب”. همین. از اون‌روزها بود که حوصله‌ی کل‌کل نداشت وگرنه که تا چند دقیقه سر همین یک کلمه چونه می‌زدیم.
دستم رو بلند کرد و انداخت دورش، حالت بدنش رو مرتب کرد و سرش رو گذاشت روی سینه‌م. موهای بلندش ریخته بود روی آرنج‌م و قلقلکم می‌داد. هرکسی که من رو می‌شناسه می‌دونه من و موی بلند مثل گربه و کلاف کامواییم و نمی‌تونم برق هیجان چشم‌هام رو قایم کنم (این رو هم اوّلین‌بار خودش گفته بود) یا خودم رو کنترل کنم که با تارهای موی بلند بازی نکنم. امّا انقدر آروم توی بغلم بود که دلم نیومد با تکون خوردن‌م آرامشش رو بهم بریزم. دست چپم رو گذاشتم روی صورتش و آروم نوازش‌ش کردم. ساعتی تو سکوت همین‌طور بودیم. 
فکر می‌کردم خوابش برده. یک لحظه سرش رو بلند کرد، توی چشم‌هام نگاه کرد و محکم‌تر از قبل تو بغلم جا خوش کرد. سرش رو بوسیدم و دوباره با انگشت‌هام آروم صورتش رو نوازش کردم. با دست‌ش، پشت دستم رو گرفت، گذاشت روی لب‌هاش و آروم زمزمه کرد: “مرسی که آرامشی”.

پی‌نوشت: چندروز پیش هارد لپ‌تاپم پاک شد و هیچ بک‌آپی از خاطره‌های نوشته و تصویر شده‌ام ندارم. آرشیو وبلاگ‌هام، توییتر و…، همه‌ی نوشته‌های مجازی‌م، همه سوخت.
پی‌ترنوشت: بهتر از این‌ها می‌شد از تو نوشت. شاید روزی این نوشته رو ویرایش کردم. شاید فراموش‌م شدی!

خوشبختی یعنی..

.
.
.

پی‌نوشت: یادگاری از جشن امشب مینا و آرمین، با افروز و فرناز و فرخ و مصی. که شاید روزی بخشی از احساس خوب امشبم رو، بخشی از احساس خوب همیشه‌ام، نسبت به دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های امشب زندگی‌م رو ضمیمه‌ی این پست کنم. که افروز بدونه چقدر عاشق هر بودنش‌ام؛ که فرناز بدونه چقدر دوست‌ترین بوده؛ که مینا بدونه چقدر هر نگاه و هر کلمه‌اش آرامش‌ـه؛ که مصی بدونه چقدر احساسش شیرین‌ـه و آرمین و فرخ بدونن که چقدر بودن‌شون زندگی‌ـه.
پی‌ترنوشت: از بودهای امشب است و “دوست‌داشتنی‌های من” نیست که جای خالی میلاد و فربد و… پر کنم.

امّا..!

آخر ماجرا، وقتی همه‌ی التهاب‌ها فروکش کرد و آخرین دل‌نوشته‌هات به همراه برگه‌های دفترچه‌های خاطراتت رو هفته‌ها و شاید ماه‌ها پیش توی سطل زباله انداخته بودی، روی اوّلین سطرهای اوّلین برگ از دفترچه‌ی خاطرات جدیدت می‌نویسی:

«امّا..                                              
“دوست داشتن قدرتمندتر از تنفره”
و تو نتونستی خلاف این رو ثابت کنی.»

از ستاره‌ی تو..!

یکی از همین روزها، دوره می‌افتم توی شهر و کوچه‌ها، می‌گردم روی زمین، همه‌ی ستاره‌های افتاده رو جمع می‌کنم، دونه دونه با سرِ انگشت‌هام، گل و خاکو از روشون بر می‌دارم، تک به تک با آبرنگ رنگ می‌کنم، می‌چینم توی سبد: رنگ و وارنگ، از همه رنگ: اولی سبز، دومی زرد، قرمز و حنایی و آبی و مشکی.. می‌ایستم رو نردبون، روی هر پلّه چندتاشو می‌چسبونم به خود سقف آسمون. 
روی آخرین پلّه، تنها یک ستاره دستمه: ستاره‌ی تو.. تنها ستاره‌ای که رنگش صورتی‌ـه.